مولانا محمد بن احمد بيغمى

50

داراب نامه ( فارسى )

معلوم شود . شماس گفت راستى آنست كه امروز ترا از بهر آن طلب كرديم كه رازى كه داريم با تو در ميان نهيم كه تو برادر مايى ما را با تو مهر برادرى هست و هيچ كار بىمشورت تو نخواهيم كردن . اما با تو توقع آن داريم كه با ما سوگند بخورى تا ما ايمن شويم . شموط گفت من بنده و خدمتكار شماام . آخر بيگانه نيستم كه مرا سوگند ميدهيد . حاجت بسوگند نيست . شما اين دو برادر كه هستيد باهم درين حكايت كه انديشه كرده‌ايد هيچ سوگند خورديد ؟ گفتند نه . گفت پس چرا مرا سوگند مىدهيد ، مگر مرا بيگانهء خود ميدانيد ؟ شما آنچه در دل داريد با من در ميان نهيد تا به اتفاق شما ديگرانرا سوگند دهيم كه گمان من آنست كه اين انديشه كه شما كرده‌ايد بىيار نمىشود . گفتند راست گفتى . شماس گفت اى برادر از تو چه پنهان كنيم كه بىتو هيچ كار نمىكنيم . بدانك ما انديشهء آن كرده‌ايم كه سيف الدوله را بگيريم و وليد خالد را از بند و زندان خلاص گردانيم و شهر ملاطيه را بگيريم و پيش قيصر روم رويم و عين الحيات را ببريم تا ربيعاى قيصر به پسرش شاه‌نوش بدهد . دانم كه قيصر همان ملك ملاطيه را بما ارزانى دارد . [ اكنون ] در شهر ملاطيه خدمت‌كارى ميكنيم بعد ازين پادشاهى كنيم . ترا از اين جهت طلب كرديم كه با تو مشورت كنيم . رضاى تو چيست ؟ بگوى تا بدانيم ! شموط چون اين سخن بشنيد گفت اين حرام‌زادگانرا بنگريد كه چه انديشه كرده‌اند ! حق نان و نمك شاه سيف الدوله را بر خاك خواهند انداختن ! نيكو بود كه من دانستم تا بملك بگويم . سر برآورد و گفت اى برادران چون شما اين كار كرده باشيد ، و شاه سيف الدوله را بگيريد ، و وليد خالد را از بند بيرون آريد ، و عين الحيات را بقيصر روم دهيد ، قيصر ملاطيه را بشما ارزانى دارد ، به من چه منصب ميدهيد ؟ بگوييد تا مرا معلوم شود . شماس گفت پادشاهى ملك ملاطيه به تو دهيم همچنانك در پاىتخت شاه سيف الدوله تيغ مىزنيم در پاىتخت تو شمشير زنيم . شموط گفت بنده نيز ايستاده‌ام . هر حكمى كه بكنيد و هر كارى كه